سوره یوسف
PDF —
111 آیت Meccan PDF
Built right in your browser — download starts automatically

سوره یوسف pdf — دانلود (دری)

سوره یوسف pdf دری — دانلود سوره یوسف ترجمه. یوسف (Meccan) 111 آیت.



سوره یوسف
111 آیت · Meccan · دری
bismillah
ﮢﮣﮤﮥﮦﮧﮨ
الر (مفهوم این حروف به الله معلوم است)، این آیات، آیات کتاب واضح (و بیانگر حق و باطل) است
ﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯ
(چون ما آن را قرآن )خواندنی و( به زبان عربی نازل کردیم تا (مفهوم آن را) درک کنید
ﮰﮱﯓﯔﯕﯖﯗﯘﯙﯚﯛﯜﯝﯞﯟﯠﯡ
ما بهترین داستان‌ها را، با وحی فرستادن و به وسیلۀ این قرآن بر تو حکایت می‌کنیم، حال آنکه پیش از این از بی‌خبران بودی
ﯢﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩﯪﯫﯬﯭﯮﯯﯰﯱ
(آن داستان این است که) چون یوسف به پدرش گفت: ای پدر (بزرگوارم)! من یازده ستاره و آفتاب و ماه را در خواب دیدم، دیدم که آنها برایم سجده می‌کنند
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚﭛﭜﭝﭞﭟﭠﭡ
(يعقوب) گفت: ای پسرک من! خوابت را به برادرانت حکایت مکن که برای تو حیله سازی می‌کنند، زیرا شیطان برای انسان دشمن آشکار است
ﭢﭣﭤﭥﭦﭧﭨﭩﭪﭫﭬﭭﭮﭯﭰﭱﭲﭳﭴﭵﭶﭷﭸﭹﭺﭻﭼ
و اینچنین پروردگارت تو را بر می‌گزیند و تعبیر خوابها را به تو می‌آموزد و نعمت خود را بر تو و فرزندان یعقوب کامل می‌کند همانطور که پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق کامل نمود. بی‌گمان پروردگارت دانای باحکمت است
ﭽﭾﭿﮀﮁﮂﮃﮄﮅ
البته در سرگذشت یوسف و برادرانش برای پرسندگان نشانه‌هاست
ﮆﮇﮈﮉﮊﮋﮌﮍﮎﮏﮐﮑﮒﮓﮔﮕ
وقتی که (برادران یوسف در مشورۀ خود) گفتند: یقینا یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدر ما نسبت به ما دوست داشتنی‌ترند، در حالیکه ما جمعی نیرومند هستیم، واقعا پدر ما در خطای آشکار است
ﮖﮗﮘﮙﮚﮛﮜﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣﮤ
(لذا) يوسف را بکشید یا او را در سرزمین (دور) بیندازید تا توجه پدرتان به شما معطوف گردد، و بعد از او (پس از قتل يوسف، با توبه کردن) مردمان نیک و شایسته باشید
ﮥﮦﮧﮨﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯﮰﮱﯓﯔﯕﯖ
گوینده‌ای از آنان گفت: یوسف را نکشید بلکه او را در قعر چاهی باندازید، تا کسی از مسافران او را بگیرد، اگر می‌خواهید کاری بکنید
ﯗﯘﯙﯚﯛﯜﯝﯞﯟﯠﯡﯢ
گفتند: ای پدر (مهربان ما)! چرا در بارۀ یوسف به ما اطمینان نداری حال آنکه ما خیر خواه او هستیم؟
ﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩﯪﯫ
(اگر ما را خیر خواه او میدانی) فردا او را با ما بفرست تا بخورد و بازی کند و البته ما نگهبان و مراقب او خواهیم بود
ﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴﯵﯶﯷﯸﯹ
(پدر) گفت: اینکه او را با خود ببرید، مرا سخت غمگین می‌کند و (نیز) می‌ترسم از آن که او را گرگ بخورد و شما از او بی‌خبر باشید
ﯺﯻﯼﯽﯾﯿﰀﰁﰂﰃ
(پسران) گفتند: اگر او را گرگ بخورد با اینکه ما (بر دفع گرگ) گروه نیرومند هستیم، در این صورت يقينا زیانکار خواهیم بود
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚﭛﭜﭝﭞﭟﭠﭡﭢﭣ
پس وقتی او را بردند و تصمیم گرفتند که او را در قعر چاه بیندازند (در همان لحظه) به او (يوسف) وحی کردیم که البته آنها را از این کارشان آگاه خواهی ساخت، در حالیکه نمی‌فهمند
ﭤﭥﭦﭧﭨ
و شب گریان نزد پدر آمدند
ﭩﭪﭫﭬﭭﭮﭯﭰﭱﭲﭳﭴﭵﭶﭷﭸﭹﭺﭻﭼ
گفتند: ای پدر! ما رفتیم که مسابقه دهیم، و يوسف را نزد سامان و اسباب ما گذاشتیم، پس گرگ او را خورد، ولی تو باور کنندۀ ما نیستی اگر چه راستگو باشیم
ﭽﭾﭿﮀﮁﮂﮃﮄﮅﮆﮇﮈﮉﮊﮋﮌﮍﮎﮏﮐﮑﮒ
و پیراهن او را آلوده به خون دروغ آوردند، پدر گفت: نه، بلکه نفس‌های تان کار زشت را برای شما آراسته است، پس کار من صبر نیک است و راجع به آنچه بیان می‌کنید، از الله مدد (و یاری) می‌خواهم
ﮓﮔﮕﮖﮗﮘﮙﮚﮛﮜﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣﮤﮥﮦ
و کاروانی (نزدیک چاه) آمد پس آب آور خود را فرستادند، پس دلو خود را انداخت (وقتی به جای آب، یوسف را دید) گفت: مژده باد! این یک پسر است، و او را به طور متاعی پنهان ساختند، و الله به آنچه می‌کردند داناست
ﮧﮨﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯﮰ
و او را به پول ناچیزی (و تنها) به چند درهم شمرده شده فروختند و در بارۀ او بی‌علاقه بودند
ﮱﯓﯔﯕﯖﯗﯘﯙﯚﯛﯜﯝﯞﯟﯠﯡﯢﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩﯪﯫﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴ
و آن کس از اهل مصر که او را خریده بود به همسرش گفت: او را گرامی دار شاید به حال ما نفعی برساند، یا او را به فرزندی بگیریم. و این گونه ما یوسف را در سرزمین تمکین دادیم و تا تعبیر خوابها را به او بیاموزیم. و الله بر کار خود غالب است، اما بیشتر مردم نمی‌دانند
ﯵﯶﯷﯸﯹﯺﯻﯼﯽﯾﯿ
و چون به كمال جوانی خود رسید به او حكمت و دانایی دادیم، و این چنین به نیکوکاران پاداش می‌دهیم
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚﭛﭜﭝﭞﭟﭠﭡﭢﭣﭤﭥﭦﭧﭨﭩﭪﭫ
و آن زنی که یوسف در خانه اش بود خواست تا از او کام گیرد (و از پاکدامنی او را بیرون آورد)، و درها را بست و گفت: پیش بیا که از توام، یوسف گفت: (از این کار زشت) به الله پناه می‌برم و او (عزیز مصر) آقای من است، (جای) مرا نیکو ساخت، بی‌گمان ظالمان رستگار نمی‌شوند
ﭬﭭﭮﭯﭰﭱﭲﭳﭴﭵﭶﭷﭸﭹﭺﭻﭼﭽﭾﭿﮀﮁﮂ
البته آن زن قصد (مقاربت با) یوسف کرد. (ولی) اگر یوسف برهان پروردگارش را نمی‌دید، او نیز قصد (مقاربت با) آن زن می‌کرد. ما این چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او دور سازیم، چون که او از بندگان مخلص و برگزیدۀ ما بود
ﮃﮄﮅﮆﮇﮈﮉﮊﮋﮌﮍﮎﮏﮐﮑﮒﮓﮔﮕﮖﮗﮘﮙﮚﮛ
و هر دو به طرف دروازه بر یکدیگر سبقت کردند و آن زن پیراهن یوسف را از پشت پاره کرد. و شوهرش را نزدیک دروازه یافتند. (زن به شوهر خود) گفت: جزای کسی که قصد بدی به همسرت کرده چیست؟ جز این (نیست) که زندانی گردد یا عذاب دردناک (داده) شود
ﮜﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣﮤﮥﮦﮧﮨﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯﮰ
یوسف (در جواب) گفت: این زن مرا به سوی خود خواست، (ولی من انکار کردم و از وی فرار می‌نمودم) و شاهدی از خانوادۀ آن زن گواهی داد که اگر پیراهن او از پیش روی پاره شده باشد، پس آن زن راست گفته است و یوسف از دروغگویان است
ﮱﯓﯔﯕﯖﯗﯘﯙﯚﯛﯜ
و اگر پیراهنش از پشت پاره شده باشد، پس این زن دروغ گفته است و یوسف از راستگویان است
ﯝﯞﯟﯠﯡﯢﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩﯪﯫ
پس چون (شوهر) دید که پیراهن یوسف از پشت پاره شده، گفت: يقينا این (ماجرا) از مکر شما زنان است، زیرا مکر شما زنان بزرگ است
ﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴﯵﯶﯷﯸ
(عزیز مصر گفت:) ای یوسف! تو از افشای این کار در گذر و تو ای زن! برای گناه خود آمرزش بخواه، چون از خطاکاران بودی
ﯹﯺﯻﯼﯽﯾﯿﰀﰁﰂﰃﰄﰅﰆﰇﰈﰉﰊﰋﰌﰍﰎ
و عده‌ای از زنان در شهر گفتند: زن عزیز از غلامش کام می‌خواهد تا او را از پاکدامنی غافل کند، به راستی محبت (یوسف) در دلش جای گرفته است، البته او را در گمراهی آشکار می‌بینیم
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚﭛﭜﭝﭞﭟﭠﭡﭢﭣﭤﭥﭦﭧﭨﭩﭪﭫﭬﭭﭮﭯﭰﭱﭲ
پس چون زن عزیز مکر زنان را شنید، کسی را به‌سوی زنان فرستاد و برای آنها مجلسی آماده کرد و به دست هر یک از آنها کاردی داد و گفت: (به يوسف) بر زنان بیرون آی. پس چون زنان او را دیدند او را (در حسن و جمال) بزرگ یافتند و دست‌های خود را (از شدت مشغول شدن به جمال او) بریدند و گفتند: سبحان الله (پاکی است الله را) این بشر نیست (بلکه) این جز فرشته بزرگوار نیست
ﭳﭴﭵﭶﭷﭸﭹﭺﭻﭼﭽﭾﭿﮀﮁﮂﮃﮄﮅﮆﮇﮈ
زن عزیز گفت: این همان جوانی است که مرا دربارۀ محبت او ملامت کردید، و البته من او را بسوی خود طلب کردم، ولی خود را پاک داشت. و اگر آنچه را که به او دستور میدهم انجام ندهد، حتما زندانی می‌شود و حتما از خوار شدگان خواهد شد
ﮉﮊﮋﮌﮍﮎﮏﮐﮑﮒﮓﮔﮕﮖﮗﮘﮙﮚﮛ
گفت: پروردگارا! زندان برای من دوست داشتنی‌تر است از چیزی که مرا به‌سوی آن می‌خوانند. و اگر مکر آن زنان را از من باز نداری به‌سوی آنان خواهم گروید و از جملۀ نادانان می‌گردم
ﮜﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣﮤﮥﮦﮧ
پس پروردگارش دعای او را قبول کرد و مکر زنان را از او باز داشت. يقينا او شنوای داناست
ﮨﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯﮰﮱﯓﯔ
باز به نظرشان رسید پس از آنکه علامات (پاکی یوسف) را دیدند که البته او را تا مدتی زندانی کنند
ﯕﯖﯗﯘﯙﯚﯛﯜﯝﯞﯟﯠﯡﯢﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩﯪﯫﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴ
و دو جوان با یوسف به زندان در آمدند، یکی از آن دو گفت: من در خواب دیدم که انگور (برای شراب) می‌فشارم، و دیگری گفت: من در خواب دیدم که بر سر خویش نانی برداشته ام که پرنده‌ها از آن می‌خورند، ما را از تعبیر این خواب آگاه کن که تو را از جملۀ نیکوکاران می‌بینیم
ﯵﯶﯷﯸﯹﯺﯻﯼﯽﯾﯿﰀﰁﰂﰃﰄﰅﰆﰇﰈﰉﰊﰋﰌﰍﰎﰏﰐﰑ
یوسف گفت: پیش از آنکه غذایتان به شما برسد، شما را از تعبیر خوابتان آگاه خواهم ساخت، این (تعبیر خواب) که به شما می‌گویم از چیزهایی است که پروردگارم به من آموخته است. همانا من آیین قومی را که به الله ایمان نمی‌آورند و منکر آخرت نیز هستند، ترک کرده‌ام
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚﭛﭜﭝﭞﭟﭠﭡﭢﭣﭤﭥﭦﭧﭨﭩﭪﭫﭬﭭ
بلکه دین پدرانم ابراهیم و اسحق و یعقوب را پیروی کرده ام، برای ما شایسته نیست که با الله چیزی را شریک گردانیم، این (ایمان و توحید) از فضل الله بر ما و بر مردم است، ولی بیشتر مردم شکر گزاری نمی‌کنند
ﭮﭯﭰﭱﭲﭳﭴﭵﭶﭷ
(یوسف گفت:) ای دوستان زندانی ام! آیا معبودهای پراگنده بهتر است یا الله یگانۀ غالب (بر همه مخلوقات)؟
ﭸﭹﭺﭻﭼﭽﭾﭿﮀﮁﮂﮃﮄﮅﮆﮇﮈﮉﮊﮋﮌﮍﮎﮏﮐﮑﮒﮓﮔﮕﮖﮗﮘﮙﮚ
غير از او نمی‌پرستید مگر نام‌هایی را که شما و پدرانتان وضع کرده‌اید، الله (هیچ) دلیل و برهانی بر (صحت) آنان نفرستاده است. فرمانروایی (کائنات) تنها از الله است و امر کرده که جز او را نپرستید، این است دین راست و استوار، ولی بیشتر مردم نمی‌دانند
ﮛﮜﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣﮤﮥﮦﮧﮨﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯﮰ
ای دوستان زندانی ام! اما یکی از شما (مثل سابق) به آقای خود شراب می‌نوشاند، اما آن دیگر به دار کشیده می‌شود و پرنده‌ها از سر او می‌خورند. (باز گفت:) امری که شما دوتن جویای (تعبير آن) از من شدید، فيصله شده است
ﮱﯓﯔﯕﯖﯗﯘﯙﯚﯛﯜﯝﯞﯟﯠﯡﯢﯣﯤ
و به یکی از آن دو که گمان می‌کرد نجات می‌یابد، گفت: مرا در نزد آقای خود یاد کن، ولی شیطان یادآوری (قضیۀ) یوسف را نزد آقایش از یاد آن (جوان) برد؛ در نتيجه، (یوسف) چند سال در زندان ماند
ﯥﯦﯧﯨﯩﯪﯫﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴﯵﯶﯷﯸﯹﯺﯻﯼﯽﯾ
و پادشاه گفت: من در خواب هفت گاو فربه را دیدم که هفت گاو لاغر، آنها را می‌خوردند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشک دیگر را دیدم. ای سران قوم! در بارۀ خوابم به من نظر دهید، اگر خواب را تعبیر می‌کنید
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚ
(سران قوم) گفتند: این خواب‌های پریشان کننده و بی‌اساس است و ما به تعبیر خواب‌های پریشان و بی‌اساس آگاهی نداریم
ﭛﭜﭝﭞﭟﭠﭡﭢﭣﭤﭥﭦ
و کسی که از آن دو نفر نجات یافته بود بعد از مدتها به یاد آورد (و) گفت: من شما را از تعبیر آن باخبر میسازم، پس مرا (نزد یوسف) بفرستید
ﭧﭨﭩﭪﭫﭬﭭﭮﭯﭰﭱﭲﭳﭴﭵﭶﭷﭸﭹﭺﭻﭼﭽ
(پس نزد یوسف رفته و گفت:) ای یوسف! ای مرد راستگو! دربارۀ هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را می‌خورند، و (دربارۀ) هفت خوشۀ سبز و هفت خوشۀ خشک به ما نظر ده تا اینکه من به‌سوی مردم برگردم، امید است آنان بدانند
ﭾﭿﮀﮁﮂﮃﮄﮅﮆﮇﮈﮉﮊﮋﮌ
يوسف گفت: هفت سال پی در پی کشت کنید و آنچه را که درو نمودید جز اندکی که می‌خورید در خوشۀ آن بگذارید
ﮍﮎﮏﮐﮑﮒﮓﮔﮕﮖﮗﮘﮙﮚﮛﮜ
پس از آن، هفت سال سخت می‌آید که آنچه را به خاطر آن ذخیره کرده‌اید می‌خورند مگر اندکی از آنچه که ذخیره می‌کنید
ﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣﮤﮥﮦﮧﮨ
باز بعد از آن (سالهای خشک و سخت) سالی می‌آید که به مردم (در آن سال) باران می‌رسد، و در آن شیره (انگور و زیتون و دیگر میوه‌ها) را می‌فشارند
ﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯﮰﮱﯓﯔﯕﯖﯗﯘﯙﯚﯛﯜﯝﯞﯟﯠﯡﯢ
و پادشاه گفت: یوسف را پیش من بیاورید، چون قاصد نزد او آمد، گفت: پیش آقایت باز گرد و از او بپرس ماجرای زنانی که دست‌هایشان را بریدند چه بود؟ و یقینا پروردگارم به مکر آنان داناست
ﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩﯪﯫﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴﯵﯶﯷﯸﯹﯺﯻﯼﯽﯾﯿﰀﰁﰂ
پادشاه (زنان را جمع کرده) گفت: جریان شما چه بود آنگاه که خواستید یوسف را به خود بخوانید؟ گفتند: پناه بر الله، هیچ گناهی از او سراغ نداریم. زن عزیز گفت: اکنون حق آشکار شد، این من بودم که او را به‌سوی خود خواندم (ولی او به من روی نداد) و يقينا او از راستگویان است
ﰃﰄﰅﰆﰇﰈﰉﰊﰋﰌﰍﰎﰏ
این (در خواست من) به آن خاطر است که او (عزیز مصر) بداند من در نهان به او خیانت نکرده ام و الله مكر خیانت کاران را به سر نمی‌رساند
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚﭛﭜﭝﭞﭟﭠﭡﭢﭣ
و من نفس خود را تبرئه نمی‌کنم؛ چرا که نفس حتما بسیار به بدی امر می‌کند، مگر نفس کسی که پروردگارم به او رحم کند، چون پروردگارم آمرزندۀ مهربان است
ﭤﭥﭦﭧﭨﭩﭪﭫﭬﭭﭮﭯﭰﭱﭲﭳ
و پادشاه (بار دوم) گفت: او را نزد من بیاورید تا وی را از مخصوص (مشورۀ خود و از افراد مقرب) خود گردانم. پس چون با او به سخن پرداخت، گفت: البته تو امروز نزد ما ارجمند و امانتدار (و قابل اعتماد) هستی
ﭴﭵﭶﭷﭸﭹﭺﭻﭼﭽ
يوسف گفت: مرا بر خزانه‌های مصر مقرر کن، چون که من نگاهدارندۀ دانا هستم
ﭾﭿﮀﮁﮂﮃﮄﮅﮆﮇﮈﮉﮊﮋﮌﮍﮎﮏﮐﮑ
این چنین یوسف را در این سرزمین قدرت و نعمت (و نفوذ) دادیم، که در آن هر جا که بخواهد قرار گیرد، ما نعمت خود را به هر کس که بخواهیم می‌رسانیم و مزد نیکوکاران را ضایع نمی‌گردانیم
ﮒﮓﮔﮕﮖﮗﮘﮙ
و البته ثواب آخرت برای آنانی که ایمان آورده و پرهیزگاری می‌کردند (نسبت به پادشاهی دنیا) بهتر است
ﮚﮛﮜﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣ
و برادران یوسف (برای حصول غله) به مصر آمدند، پس بر او وارد شدند، یوسف آنان را شناخت ولی آنها يوسف را نشناختند
ﮤﮥﮦﮧﮨﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯﮰﮱﯓﯔﯕﯖﯗ
و هنگامی که يوسف بارهای آنها را آماده کرد، گفت: (بار دیگر) برادر پدری خود را نزد من آورید، مگر نمی‌بینید که من پیمانه را به تمام و کمال میدهم و من بهترین میزبانان هستم؟
ﯘﯙﯚﯛﯜﯝﯞﯟﯠﯡﯢ
پس اگر او را نزد من نیاوردید، پس برای شما هرگز پیمانۀ غله نزد من نیست و هرگز به من نزدیک نشوید
ﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩ
گفتند: دربارۀ او با پدرش گفتگو نموده تلاش می‌کنیم که (به هر وسیله ممکن او را نزد تو بیاوریم) و این کار را خواهیم کرد
ﯪﯫﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴﯵﯶﯷﯸ
و به جوانان (خدمتگذار خود) گفت: سرمایۀ (پول)‌شان را (که پرداخته اند) در بارهایشان بگذارید، تا چون به نزد خانواده‌شان بازگردند آن را بازیابند و شاید (دوباره) برگردند
ﯹﯺﯻﯼﯽﯾﯿﰀﰁﰂﰃﰄﰅﰆﰇﰈﰉ
پس چون به‌سوی پدر خویش باز گشتند، گفتند: ای پدر! پیمانۀ غله از ما منع شد، پس برادر ما را با ما بفرست تا پیمانه بگیریم و همانا ما نگهبان او هستیم
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚﭛﭜﭝﭞﭟﭠﭡﭢﭣ
پدر گفت: آیا من دربارۀ او به شما اطمینان کنم همانگونه که دربارۀ برادرش (یوسف) پیش از این به شما اطمینان کردم؟! پس الله بهترین نگهبان و او مهربانترین مهربانان است
ﭤﭥﭦﭧﭨﭩﭪﭫﭬﭭﭮﭯﭰﭱﭲﭳﭴﭵﭶﭷﭸﭹﭺﭻﭼﭽﭾﭿﮀﮁ
و چون بارشان را باز کردند، دیدند که سرمایۀ (پول)‌شان به آنان بازگردانده شده است. گفتند: ای پدر! ما دیگر چه می‌خواهیم؟ این سرمایۀ ماست که به ما بازگردانده شده است و (باز می‌رویم تا) برای خانوادۀ خود آذوقه بیاوریم و برادر خود را محافظت می‌کنیم و یک بار شتر اضافه خواهیم آورد، و این مقدار (برای ما کم و) ناچیز است
ﮂﮃﮄﮅﮆﮇﮈﮉﮊﮋﮌﮍﮎﮏﮐﮑﮒﮓﮔﮕﮖﮗﮘﮙﮚﮛ
يعقوب گفت: هرگز او را با شما نمی‌فرستم تا اینکه عهدی به نام الله به من بدهید که او را حتما نزد من بر می‌گردانید، مگر اینکه گرفتار شوید (و از توان شما خارج گردد)، پس وقتی با پدر عهد بستند، يعقوب گفت: الله بر آنچه می‌گوییم وکیل (آگاه و ناظر) است
ﮜﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣﮤﮥﮦﮧﮨﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯﮰﮱﯓﯔﯕﯖﯗﯘﯙﯚﯛﯜ
و (یعقوب از باب احتیاط) گفت: ای پسران من! از یک دروازه داخل نشوید، بلکه از دروازه‌های مختلف وارد شوید، و نمی‌توانم چیزی را که الله مقرر کرده است از شما دور کنم، (چون) حكم (نفع و ضرر) تنها و خاص به دست الله است، بر او توکل کرده ام و توکل کنندگان باید بر او توکل کنند
ﯝﯞﯟﯠﯡﯢﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩﯪﯫﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴﯵﯶﯷﯸﯹﯺﯻﯼ
و چون همان طور که پدرشان به آنان دستور داده بود، وارد شدند، (چنین ورود) نمی‌توانست آنچه را که الله خواسته بود از آنان دفع کند، ولی آنچه را که در دل يعقوب بود برآورده کرد، يقينا يعقوب به خاطر اینکه ما به او آموخته بودیم، دارای علم بزرگی بود. ليكن بسیاری از مردم نمی‌دانند
ﯽﯾﯿﰀﰁﰂﰃﰄﰅﰆﰇﰈﰉﰊﰋﰌﰍﰎ
و چون (بار دوم) بر يوسف وارد شدند، برادرش (بنیامین) را نزد خود جای داد. گفت: من برادر تو (یوسف) هستم، پس از آنچه کرده‌اند اندوهگین مباش
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚﭛﭜﭝﭞﭟﭠ
پس چون يوسف آنان را با آذوقه و سامان‌شان مجهز کرد، جام آبخوری (پادشاه) را در بار برادرش نهاد. باز ندا دهنده‌ای ندا داد: ای کاروان! حتما شما دزد هستید
ﭡﭢﭣﭤﭥﭦ
روی به‌سوی ایشان کرده و گفتند: چه چیز را گم کرده‌اید؟
ﭧﭨﭩﭪﭫﭬﭭﭮﭯﭰﭱﭲﭳ
گفتند: جام پادشاه را گم کرده‌ایم و برای هر کس که آنرا بیاورد بار شتر (از غله) خواهد بود و من ضامن این (وعده) هستم
ﭴﭵﭶﭷﭸﭹﭺﭻﭼﭽﭾﭿﮀ
(برادران یوسف) گفتند: به الله قسم که شما خوب دانسته‌اید که ما در سرزمین مصر برای فساد نیامده‌ایم و ما (پیش از این) دزد نبودیم
ﮁﮂﮃﮄﮅﮆﮇ
(مأموران) گفتند: پس سزای او (دزد) چیست اگر دروغگو باشید؟
ﮈﮉﮊﮋﮌﮍﮎﮏﮐﮑﮒﮓﮔ
گفتند: سزایش این است که هر کس آن جام در بارش یافت شود پس به سزای دزدی اسیر گردد، ما این چنین ظالمان را سزا می‌دهیم
ﮕﮖﮗﮘﮙﮚﮛﮜﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣﮤﮥﮦﮧﮨﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯﮰﮱﯓﯔﯕﯖﯗﯘﯙﯚﯛ
پس پیش از بار برادرش، به تفتیش نمودن بارهای دیگران آغاز کرد، باز پیمانه را از بار برادرش بیرون آورد، ما اینگونه برای یوسف تدبیر آموختیم، زیرا او نمی‌توانست در دین پادشاه برادرش را بگیرد، مگر اینکه الله بخواهد، درجات هر کس را که بخواهیم بالا می‌بریم و فوق هر دانایی دانایی بزرگتر هست
ﯜﯝﯞﯟﯠﯡﯢﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩﯪﯫﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴﯵﯶﯷﯸ
(برادرانش) گفتند: اگر او دزدی کند (بعید نیست) چون برادرش پیش از او دزدی کرده بود. پس یوسف آن را در دل خود پنهان نمود و آن را برایشان آشکار نکرد. (و در دل خویش) گفت: شما مقام بدتری دارید و الله به آنچه وصف می‌کنید داناتر است
ﯹﯺﯻﯼﯽﯾﯿﰀﰁﰂﰃﰄﰅﰆﰇﰈﰉ
گفتند: ای عزیز؛ او پدر پیر و سالخورده‌ای دارد، پس یکی از ما را به جای او بگیر، یقینا تو را از نیکوکاران می‌بینیم
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚﭛﭜﭝﭞ
يوسف گفت: به الله پناه می‌برم از اینکه غیر از کسی را که متاع خود را نزد او یافته‌ایم بگیریم، ما در آن صورت از ظالمان خواهیم بود
ﭟﭠﭡﭢﭣﭤﭥﭦﭧﭨﭩﭪﭫﭬﭭﭮﭯﭰﭱﭲﭳﭴﭵﭶﭷﭸﭹﭺﭻﭼﭽﭾﭿﮀﮁﮂﮃﮄﮅﮆﮇ
و هنگامی که از او ناامید شدند در خلوتی برای مشورت نشستند، بزرگ آنان گفت: آیا ندانسته‌اید که پدرتان از شما به نام الله عهد محکم گرفته است و پیش از این دربارۀ يوسف کوتاهی کرده‌اید؟ من هرگز از این سرزمین حرکت نمی‌کنم مگر اینکه پدرم به من اجازه دهد، یا الله در حق من حکم کند و او بهترین حکم کنندگان است
ﮈﮉﮊﮋﮌﮍﮎﮏﮐﮑﮒﮓﮔﮕﮖﮗﮘﮙ
نزد پدرتان برگردید و بگویید: ای پدر! پسرت دزدی کرده است، و گواهی ندادیم جز به آنچه دانستیم و ما نگهبان علم غیب نبودیم
ﮚﮛﮜﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣﮤﮥﮦ
و از (مردم) دهی که در آن بودیم و از کاروانی که با آن آمدیم بپرس، و يقينا ما راستگوییم
ﮧﮨﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯﮰﮱﯓﯔﯕﯖﯗﯘﯙﯚﯛﯜﯝ
يعقوب گفت: (نه) بلکه نفس‌های تان امری (زشتی) را برای شما آراسته است، پس کار من صبر نیک است، امید که الله همۀ آنها را یکجا نزد من بیارد، چون او دانای حکیم است
ﯞﯟﯠﯡﯢﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩﯪ
و از آنان روی گرداند و گفت: ای دریغ بر یوسف! و چشمانش از اندوه سفید و نابینا گردید درحالیکه بسیار غمگین بود
ﯫﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴﯵﯶﯷ
پسران گفتند: قسم به الله همیشه یوسف را یاد می‌کنی تا بیمار (و نزدیک به مرگ) شوی یا از هلاک شدگان گردی
ﯸﯹﯺﯻﯼﯽﯾﯿﰀﰁﰂﰃﰄﰅ
يعقوب گفت: من پریشانی حال و اندوهم را تنها به الله شکایت می‌کنم و از سوی الله چیزهایی را می‌دانم که شما نمی‌دانید
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚﭛﭜﭝﭞﭟﭠﭡﭢﭣﭤﭥﭦ
ای پسران من! بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت الله ناامید مشوید، زیرا جز قوم کافر از رحمت الله ناامید نمی‌شود
ﭧﭨﭩﭪﭫﭬﭭﭮﭯﭰﭱﭲﭳﭴﭵﭶﭷﭸﭹﭺﭻﭼﭽ
و هنگامی که (بار سوم) پیش یوسف رفتند، گفتند: ای عزیز! به ما و خانواده ما سختی رسیده است و سرمایه اندک و ناچیز آورده‌ایم، پس پیمانه ما را کامل بده و بر ما (بيشتر) بخشش کن، چون الله صدقه دهندگان را پاداش می‌دهد
ﭾﭿﮀﮁﮂﮃﮄﮅﮆﮇﮈ
یوسف گفت: آیا به یاد دارید که با یوسف و برادرش وقتی که نادان بودید چه کردید؟
ﮉﮊﮋﮌﮍﮎﮏﮐﮑﮒﮓﮔﮕﮖﮗﮘﮙﮚﮛﮜﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣ
گفتند: آیا واقعا تو یوسف هستی؟ گفت: بلی! من يوسف هستم و این برادر من است، الله بر ما منت نهاده است. چون هر کس تقوا و صبر پیشه کند، بی‌گمان الله پاداش نیکوکاران را ضایع نمی‌کند
ﮤﮥﮦﮧﮨﮩﮪﮫﮬﮭ
(برادرانش) گفتند: قسم به الله که الله تو را بر ما برتری داده است و در حقیقت ما خطاکار بودیم
ﮮﮯﮰﮱﯓﯔﯕﯖﯗﯘﯙﯚﯛﯜ
یوسف گفت: امروز بر شما هیچ سرزنش و ملامتی نیست. الله شما را می‌آمرزد و او مهربان‌ترین مهربانان است
ﯝﯞﯟﯠﯡﯢﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩ
(و به برادران خود گفت:) این پیراهن مرا با خود ببرید و آن را بر روی پدرم بیاندازید تا بینا گردد و اهل خویش را همه یکجا نزد من بیاورید
ﯪﯫﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴﯵﯶﯷ
و چون کاروان (برادران یوسف به‌سوی شام) حرکت کرد، پدرشان گفت: اگر مرا به بی‌خردی نسبت ندهید همانا من بوی یوسف را می‌یابم
ﯸﯹﯺﯻﯼﯽﯾ
(اهل خانه) گفتند: قسم به الله که تو در همان خطای قدیمت هستی
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚﭛﭜﭝﭞﭟﭠﭡﭢﭣﭤﭥﭦ
پس چون مژده دهنده آمد، و پیراهن را بر روی یعقوب انداخت پس او بینا گشت، و گفت: آیا به شما نگفته بودم که از جانب الله چیزهایی را می‌دانم که شما نمی‌دانید؟
ﭧﭨﭩﭪﭫﭬﭭﭮﭯ
(پس از رسیدن به کنعان) پسران گفتند: ای پدر! برای ما آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم
ﭰﭱﭲﭳﭴﭵﭶﭷﭸﭹﭺ
گفت: به زودی از پروردگارم برای شما آمرزش می‌خواهم زیرا او آمرزگار مهربان است
ﭻﭼﭽﭾﭿﮀﮁﮂﮃﮄﮅﮆﮇﮈﮉ
پس چون بر یوسف در آمدند، پدر و مادر خود را در کنار خود جای داد و گفت: به خواست الله با امن و امان وارد سرزمین مصر شوید
ﮊﮋﮌﮍﮎﮏﮐﮑﮒﮓﮔﮕﮖﮗﮘﮙﮚﮛﮜﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣﮤﮥﮦﮧﮨﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯﮰﮱﯓﯔﯕﯖﯗﯘﯙﯚﯛﯜﯝ
و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همۀ آنان برای او سجده کنان به زمین افتادند، و گفت: ای پدر! این تعبیر خوابی است که قبلا دیده بودم و پروردگارم آن را راست و درست گردانید، و حقا که به من احسان کرد وقتی که مرا از زندان بیرون ساخت و شما را پس از آنکه شیطان بین من و برادرانم اختلاف افگنده بود از دهات باز آورد. به راستی پروردگارم هر چه بخواهد (با لطف و مهربانی خود) سنجیده و دقیق انجام می‌دهد، زیرا او دانای حکیم است
ﯞﯟﯠﯡﯢﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩﯪﯫﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴﯵﯶ
ای پروردگار! واقعا (نصیبی بزرگ) از پادشاهی به من دادی و به من از تعبیر خوابها آموختی، ای آفرینندۀ آسمان‌ها و زمین! تو کارساز من در دنیا و آخرت هستی، مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق بگردان
ﯷﯸﯹﯺﯻﯼﯽﯾﯿﰀﰁﰂﰃﰄﰅﰆ
این داستان از خبرهای غیب است که آن را به تو وحی می‌کنیم. و تو نزد آنان نبودی وقتی که تصمیم گرفتند، در حالیکه آنان نیرنگ و توطئه چینی می‌کردند
ﰇﰈﰉﰊﰋﰌﰍ
و بیشتر مردم هر چند حرص بورزی، ایمان نمی‌آورند
ﭑﭒﭓﭔﭕﭖﭗﭘﭙﭚﭛﭜ
و تو در برابر (این دعوت) از آنان مزدی نمی‌خواهی و آن (قرآن) جز پند و اندرزی برای عالمیان نیست
ﭝﭞﭟﭠﭡﭢﭣﭤﭥﭦﭧﭨ
و چه بسیار دلائل قدرت و وحدانیت (الله) در آسمان‌ها و زمین است که بر آن می‌گذرند در حالیکه ایشان از آن روی می‌گردانند
ﭩﭪﭫﭬﭭﭮﭯﭰ
و بیشترشان (که ادعای ایمان می‌کنند) به الله ایمان نمی‌آورند مگر اینکه مشرکند
ﭱﭲﭳﭴﭵﭶﭷﭸﭹﭺﭻﭼﭽﭾﭿ
آیا ایمن هستند از این که عذاب همه گیر از سوى الله بر آنان بیاید، یا ناگهان قیامت به آنها بیاید، در حالیکه غافل و بی‌خبر باشند؟
ﮀﮁﮂﮃﮄﮅﮆﮇﮈﮉﮊﮋﮌﮍﮎﮏﮐﮑﮒﮓ
بگو: این راه من است، با بصیرت و آگاهی به‌سوی الله دعوت می‌کنم و پیروان من هم (باید چنین باشند) و الله (از هر عیب) پاک است و من از مشرکان نیستم
ﮔﮕﮖﮗﮘﮙﮚﮛﮜﮝﮞﮟﮠﮡﮢﮣﮤﮥﮦﮧﮨﮩﮪﮫﮬﮭﮮﮯﮰﮱﯓﯔﯕ
و نفرستاده‌ایم پیش از تو مگر مردان را که وحی می‌فرستادیم به آنها در حالی که آنها از اهل شهرهای بزرگ ‌بودند، آیا (مشرکان) در زمین (همان پیغمبران) نرفته‌اند تا ببینند که چگونه شد انجام آنان که پیش از مشرکان بودند؟ (بلکه رفته‌اند اما عبرت نگرفته‌اند،) و البته سرای آخرت بهتر است برای پرهیزگاران، آیا نمی‌اندیشید؟
ﯖﯗﯘﯙﯚﯛﯜﯝﯞﯟﯠﯡﯢﯣﯤﯥﯦﯧﯨﯩﯪ
پیغمبران پیشین اقوام‌شان را دعوت دادند( تا آنکه پیغمبران (از ایمان آوردن مردم) ناامید شدند و (مردم) گمان کردند که (از طرف پیغامبران) به آنها دروغ گفته شده‌است. (در آن حالت،) یاری ما به پیغمبران رسید پس کسانی را که خواستیم نجات یافتند، و عذاب ما از گروه مجرمان برگشت ندارد
ﯫﯬﯭﯮﯯﯰﯱﯲﯳﯴﯵﯶﯷﯸﯹﯺﯻﯼﯽﯾﯿﰀﰁﰂﰃ
به راستی که در داستان‌های پیغمبران عبرتی برای صاحبان خرد است، (قرآن) سخنی نیست که به دروغ ساخته شده باشد بلکه تصدیق کنندۀ کتاب‌های است که پیش از آن بوده، و بیانگر هر ضرورت دینی است و هدایت و رحمتی است برای مردمی که (به آن) ایمان می‌آورند

قرآن کریم


Tuesday, August 18, 2026

Don't forget us in your sincere prayers